آنچنانم که عهدی را مفتخر به بستنش با تو شدم، یاد اوری آئینه گون، برایم تکرارش می کند. اما خودت هم می دانستی از جمله غافلانم. امید دارم ! گناه نکنم و نا امیدی، تو خود ناظری و سر دان و جلی دان! امان از این عهدی که باعث زحمتت شدم ای دلیل راه
من اول روز دانستم كه اين عهد
كه با من ميكني محكم نباشد
مرا که از جمله خاکسارانم از تاجداران کردی از مبهوتان خدایی که ذکرش را مداوم آرزو دارم اما توان ندارم و نفس اژدهایی مستولیست.
این اشک خشم ، امید و ذوق و شوق را یادگار از تو دارم که به اندک یاد خدا آتشم می زند و منقلبم می کند.من اگر مشرکم تو را که از اولیایی دوست می دارم بگذار بشناسمت و خدا را بعد از تو.
خانه دل مارا از کرم عمارت کن
بیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی
خدایا!
تو شاهدی که من از زمره غافلان حی و قیوم بودن توام و تویی مبدل سیئات به حسنات.
به خلیفه و نماینده ات و فرستادگانش که تو مجوزشان داده ای؛ جز تو و آنها پناهیم نمانده،رو سیاهم و گنهگار و عاصی اما امید به بسته به عنایت و کرامتت.
بیا تا برایت بگویم آن همه راز مگویی که چند سال خوردمش و دم بر نیاوردم، حتی حالا که نزدیک یک سال است آشنای کویت شده ام .آشنا چرا، زندگیم دادی.یک سال است از تب و تابِ لبخندت بی قرارم کرده ای.وقتی می گویی:«قلبی محجور..» تمامِ عالم ناسوتم می کنی.از عشق به صورتکی که لبخندی عروسک وار داشت مرا به عشق لا یزالت پناه دادی.خدا با یاری مثل تو به نابندگانی مثل من چه افتخاری داده، که هر سحر آتشم می زند و می سازدَم .دعایم کن ارباب عشق.به مولایت که اشکم از شوق دیدارت شکوفه دارد نه از اندوه.دعایم کن تا عبدت باشم .زینت باشم نه شینت.
یکی هستی ولی چندین هزاری
دلیل از خویش روشن تر نداری
گاه گاهی که من روی موج خسته ای
قایقی تکیده می شوم،
گاه گاهی که تو
لفظ ساده ای چو نور
بر زبان گنگ من
روان می شوی؛
خورشید حسادتم می کند!
آه ! این تویی نسیم عشق
پر،لبالب و غنی،
- هستی تو از خدا -
گونه های من گرفته ای
تا بیابی از منم
یا که رمز هر نگاه و هر بهانه ام.
نیش توست نوش عشق
کار توست سِحر عشق
عشق توست شعله ای
تا سوزد اندر این سردسیر،
پروانه ی مرا
تنها دلِ مرا!
این منم که چون
آبگینه ای زلال
باز هم ز سنگ تو
باز مسخ چشم تو
هر دمی شکسته ام،
یا چو مولوی ز شمس
در طرب در خمار
بی قرارِ بی قرار
یا چو موسی ز خضر
در سوال در سوال
مانده ام مانده ام!
پرده پرده نقش توست
هر نفس،هر لحظه هر دقیقه ام
دانه دانه دُر زمان
بیکرانِ بیکران
کز غم و شرار من
می فتد میان چاه!
موجزی بخوان و بس
این خیال گنگ را
کز رخت نگاه را
وز دلم نگاه را
فارغ و جدا کنم.
مژگان سیاه و هرزه پو
.
آمد قرار من گرفت
.
با ناز ابلیسی عشق
.
نفس مرا سخره گرفت
.
گفتا به من شیرین زبان
.
کار تو هم بالا گرفت
.
در ین سرا بی آشنا
.
تنها تو را چشمم گرفت
.
اول به خویش گفتمی
.
کاین کشتیت را گل گرفت
.
یارب چرا من نیز هم؟
.
آخر چرا کارم گرفت؟
.
از هر نظر می نگرم
.
بیهوده کار من گرفت
.
ناگه مرا یاد آمدی
.
ابلیس روحم را گرفت
.
دورست حالا مقصدم
.
فکر مرا شیطان گرفت
.
با خنده اوراگفتمی
.
روح مرا فکرت گرفت
.
اما چه غافل بوده ای
.
شهرت مرا پایان گرفت
.
تو نیز اینجا نیستی
.
کار تو هم آخر گرفت
.
مسعود غافل بوده ای
.
شعر تو هم آخر گرفت
با آرزوي شادي براي همه خواننده هاي بلاگ توجهتان را به این نکته جلب می کنم که شعرهايي که اسم شاعر ندارند همگی متعلق به نوسنده اند. سعي سرّ سپیدار به پرورش لحظه به لحظه البته با نظر و راهنمايي مخاطبین است.
سرخ است، روايت سرخي هميشگي
سرخ است، پر مهابت اندوه هميشگي
.
.
سرخ است، نه آزرم و بلکه زخم
چکه چکه هاي اين زمان هميشگي
.
.
سرخ است، نه مبهم نه آشکار
هر پاره اي ز اين ملال هميشگي
.
.
سرخ است، ياد توست دوباره باز
هر دانه ي فقير اشکهاي هميشگي
.
.
اينجا حکايت نقش بازي ابرهاست
ابرهاي سرخ غروبي هميشگي
.
.
اي سرخي خيال پر اضطراب من
پنهان سوار هرزه، درد هميشگي
.
.
بايد تو را ز خويش دور کرد و باز
رجعت کنم به زلال سپيدي هميشگي
.
.
باده ي عشق بده ساقي و مخمورم کن
که در اين ره نبود جام مي و يار دگر
.
جامي از باده ي نوشينه بده مستم کن
نکنم ترک مي و مطرب و هر کار دگر
.
تا شوم مست ز آن باده ي ناب ازلي
تا برون آيم از اين حقّه ي زر بار دگر
.
پس از اين پيري و اين عمر سراسر ماتم
کنم آغاز جواني به خطر بار دگر
.
خوابي از روي تو ديدم به گمانم ديشب
ياد کردي تو مرا وقت سحر بار دگر
.
آمدي خنده کنان از در و افسون کردي
بشدم پاي به سر سمع و بصر بار دگر
.
گر تو آيي به برم اي ملک عشوه فروش
بنهم از بر خود سود و ضرر بار دگر
.
گر به هجران تو آسوده شود کار فلک
کنم اين دهر و فلک زير و زبر بار دگر
.
هوس ديدن رويت به که گويد مسعود
شهره ي شهر شدن نيست عبر بار دگر
.
.
.
.
شبي که عاطفه در فصل گريه ها يخ کرد
<
تمام آه به راه گلوي ما يــــــــــــــــــخ کرد
.
.
دلم که هيزم سوزان انجمنها بـــــــــــــــــود
<
در آستانه ي طوفان انزوا يـــــــــــــخ کرد
.
.
دمي که نبض هوسها به داغي ام بنواخت
<
به رود لب جريان خداخدا يــــــــــــــخ کرد
.
.
نميرسد به خــــــــــــــــدا ناله ي سحرگاهم
<
که روح عاطفه در خرقه ي ريا يخ کرد
.
.
چرا چرا اثـــــــــري نيست در نييايش من
<
ميان جام قنوتم مگر دعـــــــــــــــآ يخ کرد؟
.
.
چه شد چه شد که حضور پر از طراوت تو
<
درون محفل ياران آشنــــــــــــا يــــــــخ کرد؟
.
.
سه تار رفتنت آهنگ مرثيه بنواخـــــــــت
<
شبي که عاطفه در فصل گريه ها يخ کرد
.
.
.
.
.
سيد علي اشرف شريعتمداري-با اندکي تصرف
هميشه صبح يک آغاز بودي........طلوع تازه ي صد ناز بودي
.
.
کبوترهاي چشمان تو آرام.........ولي يک آسمان پرواز بودي
.
.
به هنگام سخن چون آبشاران........دلارايي ترين آواز بودي
.
.
تبسم هاي تو چون نقش ميزد........تجلي هايي از ايجاز بودي
.
.
سکوتت داستان ديگري داشت
.
تو القصه خداي راز بودي
.
.
.
.
.
» استاد حجت اله منيري-بروجرد«
خزان منم
شنو شنو شکنج من ، صدای های و هوی من
ز گام ها و بیم ها
ترانه های آه من
بیا بیا
ببین ببین
ز رنگ اخرایی من
خزان منم خزان منم
چو بیکران زندگی
چو رنگ و بوی عاشقی
چو غم چو غم
پیر و پریشان شده ام
نگاه من فسرده است و خسته است
لباس من برهنگی ست ، چو آسمان تیره ام
ملول و گنگ و غم زده ، صدای بی برگی من
فغان فغان
ز این زمان
که من شدم حزین ز تو
بیا بیا
ببین ببین
خزان شدم برای تو
طلاییم ز خاموشی
چو من رسیده ام به تو
خش خش و لحظه های من ، صدای گام های تو
زمزمه و نوای من ، به گوش هر درخت تو
هدیه به تو انار من ، چو لعل دل پریش تو
بهار من بهار من
ببر مرا ببر مرا
ز این گلوفشردگی
ز این کلام مردگی
ز این زمان بستگی
ز خستگی زخستگی
ز هر جه دل شکستگی
ببر مرا
ببر مرا
ببر مرا
به دنبالت ميگردم
واژه ها مرا دريابيد . زبانم الکن است.
مي بينمت دستم را به سويت دراز ميکنم. در آغوشت مي کشم. در نگاهت ذوب مي شوم.با تو يکي مي شوم،
گونه هاي خيس مرا با نوازش انگشتانت ،آرامش مي دهي.مي بينمت ولي پيدايت نمي کنم!
نوري نيست ،ظلمتي هم نيست ، پر از هيچ است ، هيچ مطلق
باورم را رنگي از خاکستر نشسته
غم را دوست دارم چون زيباست، اشک شوق از لبخند زيباتر است
باز هم جست و جويت ميکنم ، نمي يابمت، حتي مهراب هم پاسخم را نمي دهد
شعله ميکشد به وجودم غمت
مييابمت؟ دست نيافتني مينمايي
واژه ها زنجيرند !
.
.
می خوانم از سبویت نقش شراب و مستی
آسایش جهان و از نیستی و هستی
<
می میدهی به دستم تا فضل و عقل بینم
خوش باشدم خماری خوشتر ز تن درستی
<
دیشب به خواب دیدیم نقش دو چشم نازت
وای از دل پریشم وای از رموز مستی
<
حافظ چه ناب گوید حرف دل و زبانم
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
<
از عشوه و کرشمه یا خنده ی دل آشوب
از هر چه جلوه ی عشق ، تو در دلم نشستی
<
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
محو ندای عشقم ، توبه ز یت پرستی
<
تا کی شود پناهم آن روی دلفریبت ؟
کاش از همان اوايل در دل نمی نشستی
<
مسعود را خیالیست از ترک مطرب و می
ساقی به طعن گوید کردی درازدستی
.
.
.
من تو این شعر خیلی از حافظ کمک گرفتم...امیدوارم شما هم راهنماییم کنید
اشتراک در:
پیامها (Atom)