صفحات

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

هوس روي تو

.
.
باده ي عشق بده ساقي و مخمورم کن
که در اين ره نبود جام مي و يار دگر
.
جامي از باده ي نوشينه بده مستم کن
نکنم ترک مي و مطرب و هر کار دگر
.
تا شوم مست ز آن باده ي ناب ازلي
تا برون آيم از اين حقّه ي زر بار دگر
.
پس از اين پيري و اين عمر سراسر ماتم
کنم آغاز جواني به خطر بار دگر
.
خوابي از روي تو ديدم به گمانم ديشب
ياد کردي تو مرا وقت سحر بار دگر
.
آمدي خنده کنان از در و افسون کردي
بشدم پاي به سر سمع و بصر بار دگر
.
گر تو آيي به برم اي ملک عشوه فروش
بنهم از بر خود سود و ضرر بار دگر
.
گر به هجران تو آسوده شود کار فلک
کنم اين دهر و فلک زير و زبر بار دگر
.
هوس ديدن رويت به که گويد مسعود
شهره ي شهر شدن نيست عبر بار دگر
.
.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۴

داغ عاطفه

.
.
شبي که عاطفه در فصل گريه ها يخ کرد
<
تمام آه به راه گلوي ما يــــــــــــــــــخ کرد
.
.
دلم که هيزم سوزان انجمنها بـــــــــــــــــود
<
در آستانه ي طوفان انزوا يـــــــــــــخ کرد
.
.
دمي که نبض هوسها به داغي ام بنواخت
<
به رود لب جريان خداخدا يــــــــــــــخ کرد
.
.
نميرسد به خــــــــــــــــدا ناله ي سحرگاهم
<
که روح عاطفه در خرقه ي ريا يخ کرد
.
.
چرا چرا اثـــــــــري نيست در نييايش من
<
ميان جام قنوتم مگر دعـــــــــــــــآ يخ کرد؟
.
.
چه شد چه شد که حضور پر از طراوت تو
<
درون محفل ياران آشنــــــــــــا يــــــــخ کرد؟
.
.
سه تار رفتنت آهنگ مرثيه بنواخـــــــــت
<
شبي که عاطفه در فصل گريه ها يخ کرد
.
.
.
.
.
سيد علي اشرف شريعتمداري-با اندکي تصرف

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۴

طلوع تازه

هميشه صبح يک آغاز بودي........طلوع تازه ي صد ناز بودي
.
.
کبوترهاي چشمان تو آرام.........ولي يک آسمان پرواز بودي
.
.
به هنگام سخن چون آبشاران........دلارايي ترين آواز بودي
.
.
تبسم هاي تو چون نقش ميزد........تجلي هايي از ايجاز بودي
.
.
سکوتت داستان ديگري داشت
.
تو القصه خداي راز بودي
.
.
.
.
.
» استاد حجت اله منيري-بروجرد«

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۳

حقيقت

به دنبالت ميگردم
واژه ها مرا دريابيد . زبانم الکن است. مي بينمت دستم را به سويت دراز ميکنم. در آغوشت مي کشم. در نگاهت ذوب مي شوم.با تو يکي مي شوم،
گونه هاي خيس مرا با نوازش انگشتانت ،آرامش مي دهي.مي بينمت ولي پيدايت نمي کنم! نوري نيست ،ظلمتي هم نيست ، پر از هيچ است ، هيچ مطلق
باورم را رنگي از خاکستر نشسته
غم را دوست دارم چون زيباست، اشک شوق از لبخند زيباتر است
باز هم جست و جويت ميکنم ، نمي يابمت، حتي مهراب هم پاسخم را نمي دهد
شعله ميکشد به وجودم غمت
مييابمت؟ دست نيافتني مينمايي
واژه ها زنجيرند !

پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۳

اولین گام...با ترسی از راه

.
.
می خوانم از سبویت نقش شراب و مستی
آسایش جهان و از نیستی و هستی
<
می میدهی به دستم تا فضل و عقل بینم
خوش باشدم خماری خوشتر ز تن درستی
<
دیشب به خواب دیدیم نقش دو چشم نازت
وای از دل پریشم وای از رموز مستی
<
حافظ چه ناب گوید حرف دل و زبانم
سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی
<
از عشوه و کرشمه یا خنده ی دل آشوب
از هر چه جلوه ی عشق ، تو در دلم نشستی
<
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
محو ندای عشقم ، توبه ز یت پرستی
<
تا کی شود پناهم آن روی دلفریبت ؟
کاش از همان اوايل در دل نمی نشستی
<
مسعود را خیالیست از ترک مطرب و می
ساقی به طعن گوید کردی درازدستی
.
.
.
من تو این شعر خیلی از حافظ کمک گرفتم...امیدوارم شما هم راهنماییم کنید
رهگذز شاخۀ نوری که به لب داشت،
به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است..."